خرید بک لینک
آرشیوم رو میخونم... غم غصه ها و شسکت ها بیخوابی ها و ... و از خودم میپرسم چرا لذت نبردم از اون روزها و سال ها؟ اون روزا که میتونستم با خیال راحت تو شهر قدم بزنم...عزیزانم رو ببوسم...بغل کنم...بخندم! چرا اینقدر دیر فهمیدم که شاد زیستن چیه؟! خدایا منو ببخش به خاطر تمام ناسپاسی هام...و تموم لحظاتی که با خودم گفتم از این بدتر نمیشه!

برچسب: نویسنده: کارن امینی تاريخ: چهارشنبه 17 ارديبهشت 1399 ساعت: 4:14

اون خانمه اسمش چی بود تو کلاس ویراستاری؟ نسرین؟...محدثه؟ ...صدف...آهان آزاده! موهای کوتاه قشنگی داشت که چند تارش سفید شده بودند...و دستای خالی و یه رینگ طلایی تو انگشت دست چپش که حداقل 20 سالی از اونجا بودنش میگذشت.. چه لبخند قشنگی داشت...آدمو یاد یه تابلوی خطاطی شده مینداخت ! یا مثلا یاد دیوان حافظ...یا اون گردن آویزای چوبی که همیشه آرزوشو داشتم... چقدر مهربون بود...برخلاف من...به قول خانوم جباری یادش افتادم چون نیاز داره واسش دعا کنم...خدایا آزاده خانم

برچسب: نویسنده: کارن امینی تاريخ: چهارشنبه 17 ارديبهشت 1399 ساعت: 4:14

بابای پریسا رفت...پریسای مظلوم و مهربونم...میتونم دردی که داره رو با تموم وجودم حس کنم...بابای پری بابا نبود...رفیق بود براش...بهترین رفیق...تنها رفیق...غمگینم که نمیتونم برم پیشش و بغلش کنم...

برچسب: نویسنده: کارن امینی تاريخ: چهارشنبه 17 ارديبهشت 1399 ساعت: 4:14

کسی چه میدونه شاید ماهم مثل خیلی از وسایل دستساز بشر، عمر مفید مشخصی داشته باشیم. مثلا من خودم عمر مفیدم 10 سال بوده بعد از اون هیچوقت عمیقا خوشحال نبودم...

برچسب: نویسنده: کارن امینی تاريخ: چهارشنبه 17 ارديبهشت 1399 ساعت: 4:14

هر داستانی دو قسمت داره، قسمتی که میدونیم و قسمتی که نمیخوایم بدونیم.

برچسب: نویسنده: کارن امینی تاريخ: چهارشنبه 17 ارديبهشت 1399 ساعت: 4:14

من هنوز باور نکردم که ازدواج کردم! همیشه فکر میکردم آدمای خیلی بزرگ ازدواج میکنند...خیلی پخته...خیلی کامل! یا شایدم ناقص! کسایی که یه کمبود بزرگ عاطفی تو زندگی دارن...ولی من در اوج شلختگی و هردنبیلی و در اوج قصد ازدواج نداشتن این مهم رو به سرانجام رسوندم...! اونم در کمال آرامش و با خیال آسوده! خداروشکر این هندونه دربسته خوب از آب دراومد. و تا به خودمون اومدیم دیدیم حلقه عشق در انگشتمونه! ولی شما این کارو نکنید، اول نیت کنید بعد بسم ا...

برچسب: نویسنده: کارن امینی تاريخ: چهارشنبه 17 ارديبهشت 1399 ساعت: 4:14

من نمیتونم کنار پریسا باشم حتی نمیتونم صحبت کنم باهاش نه که نتونتم...نمیدونم چی بگم بهش...شبا خوابشو میبینم و میدونم چقدر غمگینه...از غمش غمگینم و کابوس میبینم...اما آیا هیچ جمله ای هست که بتونه پریسایی رو که تمام زندگیش باباش بود رو آروم کنه...نیست...واقعا نیست

برچسب: نویسنده: کارن امینی تاريخ: چهارشنبه 17 ارديبهشت 1399 ساعت: 4:14

زمانی که خداحافظی را با تو شروع کردم، به رابطه هایی دیگر سلام کردم. زمانی که از تو ناامید شدم، به آدمهای دیگری امیدوار شدم. به آدمهایی که مرا می دیدند و هر از گاهی حالم را میپرسیدند. آدمهایی که با بی تفاوتی مرا در انتظاری سخت جا نمیگذاشتند. آدمهایی که برای تولدم لازم نبود کسی به آنها یادآوری کند و به زور لبخند بزنند و بگویند " آرزو کن!" آن زمانها آرزویم تو بودی و اکنون آرزویم خودم هستم! آن روزها همه چیز به تو ختم میشد.

برچسب: نویسنده: کارن امینی تاريخ: چهارشنبه 17 ارديبهشت 1399 ساعت: 4:14

ما سعی کرده ایم اگر ممکن است دیگر دلمان برای نزدیک ترین کسانِ خود تنگ نشود

برچسب: نویسنده: کارن امینی تاريخ: چهارشنبه 17 ارديبهشت 1399 ساعت: 4:14

صفحه بندی